تبليغاتX
هومهر
هومهر
هو الودود
لبخند تو

باغ نور است و معدن طلا

کاسه شیر داغ است

کنار نان و آفتاب

لبخند تو

یک راه روشن است

لابلای باغ های گیلاس...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/09/18 توسط هانیه |

It's God who arms me with strength"

and makes my way perfect

He makes my feet like feet of a deer

He enables me to stand on heights"

This might seem too simple or even too shallow in description, but it was my favorite quote as a teenager. As funny as it may seem. What was life at that time? What where the heights anyway? Life was so easy and the society consisted of family members and close friends I knew since ever!

After all the ups and downs, all the milstones, all the dark and light and all the real life issues I have faced, now again, when I was watching light scatters over a nicely shaped crystal Tasbih, thinking of all I should face, the quote sang itself.  That's all I can say about anything. About all the moments I feel lonely, about all my fears, of all I dread... It's him, It has always been him. and to my great happiness and comfort, it will always be him.

so again this is the greatest relief:

هم حاکمی

هم داوری

هم چاره ی ناچار من

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/09/04 توسط هانیه |
شاعرانی که با من گریسته اند

می گریزم

واژگانی که مرا می سوزانند

دور از تو

شعر

        بازی بیهوده ایست

و من

     گنگ

           موج زده ی این بغض بی قرار

نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/01/15 توسط هانیه |

از صبح زل زدم به عکس های تولدت و حس های مبهم یواش یواش رنگ می گیرند. بعد اینقدر قدرت می گیرند که قلبم نفس کشیدنمو سخت می کنه.

نمی خوام روزایی بیان که این عکس یه خاطره ی دور باشه و تو مثل روزها و شب های کودکی دور باشی ازم. مثل اون شبا که با گواش خودمونو رنگ می کردیم و سرخ پوست می شدیم یا اون روزا که تو حسنای مهربان بودی و من هانی نامهربان و همیشه تو کشتی منو شکست می دادی! اون روزایی که من کیف مدرسه مو جا می ذاشتم و برام می آوردی یا اون موقع ها که برام نامه می نوشتی که: "دوستت دارم نابقه ی عزیز!"

لابد وقتی بری به این روزام این طوری نگاه می کنیم که تو منتظر ویزات بودی و منم گرفتار یه سری دلمشغولیای دیگه! که اکثر حرفایی که با هم می زدیم درددل و نگرانی و غرغر بود!

دوستت دارم نازنین

یک قدم برداری یا هزار قدم فرقی نمی کنه

هرجا که بری از قلب من بیرون نمی ری

تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 1387/11/19 توسط هانیه |

And my destination makes it worth the while

pushing through the darkness still another mile

 

مستان سلامت می کنند http://www.4shared.com/file/81395032/5d114076/01_Track_1.html

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1387/10/29 توسط هانیه |
سر دفتر هر دفتری برهان هر پیغمبری

هم حاکمی هم داوری هم چاره ی ناچار من

 

ای در کنار لطف تو من همچو چنگی با نوا

آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1387/09/26 توسط هانیه |

به روياي پرنده ها راه مان نمي دهند

همين مختصر که تو در من اوج مي گيري و

من

که از کف دستانت

جرعه اي مي نوشم

بس مان است.

 

دنيا

از رنج ما چه عايدش مي شود؟!

 

نيمه شبي از اين همه شب هاي بي چراغ

دل هامان را بر شاخه اي مي آويزيم

تا باد

غم هايش را ببرد

 

به روياي پرنده ها کاري نداشته باش

فعلا

دنبال چند واژه ي روشن باش

و جرعه اي که از کف دستانت مي نوشم

 

به دنيا هم، لازم نيست چيزي بگوييم

او مي تواند

روي مهرباني و بخشش ما حساب کند.

                                                                            حافظ موسوی

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1387/08/27 توسط هانیه |
خسته ام ری را!
می آیی همسفرم شوی؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1387/07/28 توسط هانیه |

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1387/07/15 توسط هانیه |

 

لَا يَسْأَمُ الْإِنسَانُ مِن دُعَاء الْخَيْرِ وَإِن مَّسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُوسٌ قَنُوطٌ 

 

 انسان هرگز از تقاضاي نيكي خسته نمي‏شود، ولی هر گاه شر و بدي به او رسد (از رحمت الهی) زود  نوميد مي‏گردد

"سوره فصلت-آیه ۴۹"

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1387/07/08 توسط هانیه |
قالب وبلاگ